ابن سعد ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

264

الطبقات الكبرى ( فارسي )

( 1 ) همه ساله سى هزار شتر و سيصد اسب را در راه خدا به اين سو و آن سو روانه مىكرد [ بينوايان و اشخاص بدون مركوب را به وسيلهء آنها مىفرستاد . ] گويد ، اسبها در منطقهء نقيع نگهدارى مىشدند . واقدى از محمد بن عبد الله زهرى ، از عمويش زهرى ، از سائب بن يزيد نقل مىكند كه مىگفته است پيش عمر بن خطاب اسبهايى ديدم كه بر رانهاى آن داغ « وقف در راه خدا » زده بودند . واقدى از عكرمه بن عبد الله بن فروخ ، از سائب بن يزيد نقل مىكند كه مىگفته است عمر بن خطاب را ديدم كه ابزار و وسايل مربوط به سوار كارى را تعمير و اصلاح مىكند ، از قبيل زين و پلاس پشت و جهاز و معمولا هر گاه كسى را كه درمانده بود با شتر روانه مىكرد ، جل و پلاس شتر را هم همراهش مىكرد . واقدى از كثير بن عبد الله مزنى ، از پدرش ، از پدر بزرگش نقل مىكند از عمر اجازه مىگرفتند ميان مكه و مدينه آب انبارى و ساختمانهايى بسازند اجازه مىداد و مىگفت : در راه مانده مستحق‌تر براى آب و سايه است . واقدى از قيس بن ربيع ، از عاصم ، از ابو عثمان نهدى نقل مىكند عمر بن خطاب معمولا افراد بدون زن و بچه را به جاى افراد متأهل و سواركار را به جاى پياده به جنگ مىفرستاد . همچنين واقدى نقل مىكند كه عمر معمولا جنگجويان را به نوبت مىفرستاد و از اينكه زن و فرزند را به مرزها ببرند منع مىكرد . واقدى از قيس بن ربيع ، از عطاء بن سائب ، از زادان نقل مىكند * عمر به سلمان گفت : آيا من پادشاهم يا خليفه ؟ سلمان گفت : اگر درمى از زمينهاى مسلمانان بگيرى و آن را در غير راه حق مصرف كنى بدون ترديد پادشاهى و خليفه نيستى ، عمر گريست . واقدى از عبد الله بن حارث ، از پدرش ، از سفيان بن ابى العوجاء نقل مىكند * عمر بن خطاب گفت : به خدا سوگند نمىدانم كه من خليفه‌ام يا پادشاه و اگر پادشاه باشم كار دشوارى است . كسى گفت : اى امير مؤمنان ميان خلافت و پادشاهى فرقى است ، عمر گفت : چه فرقى ؟ گفت : خليفه به حق مىگيرد و فقط به حق اندوخته و مصرف مىكند و خدا را شكر كه تو چنانى و حال آنكه پادشاه نسبت به مردم ستم مىكند و از اين مىگيرد و به آن مىدهد ، عمر سكوت كرد . واقدى از اسماعيل بن ابراهيم بن عقبه ، از محمد بن عقبه ، از سالم ، از ابن عمر نقل